تماس با ما    Contact us




  1. معرفي رمان دروزيان بلگراد- داستان حنا يعقوب

    تصوير فاطمه جعفري

    پست ايجاد شده 2 years ago در گروه اخبار ترجمه توسط فاطمه جعفري

    رمان دروزيان بلگراد، رماني تاريخي با ژانر ادبيات زندان اثر ربيع جابر نويسنده‌ و روزنامه‌نگار برجسته‌ي لبناني و ترجمه‌ي اين‌جانب فاطمه جعفري دانش‌آموخته‌ي کارشناسي ارشد مترجمي زبان عربي است که اولين عرضه‌ي آن در ?? امين نمايشگاه بين المللي کتاب از انتشارات افراز، ناشر برگزيده‌ي تئاتر و ادبيات نمايشي خواهد بود.
    سطرهايي از اين رمان:
    فريادش انگار ابدي بود. حتا بعد از اين‌که دست از فرياد کشيد و ايستاد تا مطمئن شود نسوخته و با گلوله زخمي نشده است، طنين فرياد در سرش بود. با چشمان تار برگشت. قلعه‌ي سياه و مناره‌ي بلندش را پوشيده از دود سياه ديد؛ انگار داشت حجاب به سر مي‌کرد. با جيغ و دادي هراس‌انگيز که زمين را به لرزه مي‌انداخت، از آن‌جا خارج شدند. توده‌اي سياه و آتشين ديد و گاوها و مردماني که از دل دود بيرون آمده و بي‌وقفه مي‌دويدند و فرياد مي‌زدند. گلوله در فضا زوزه کشيد. ساچمه روي سنگ تق‌‌تق کرد. «بدو حنا!» له‌له‌زنان دورتر و دورتر دويد. مه قرمز‌رنگي به صورتش هجوم آورد اما نايستاد. خون تُف کرد و در مزارع سوخته‌ي پر گِل و لاي به‌تاخت رفت. باد بدجور چشمانش را اذيت مي‌کرد اما ترسِ بازگشت به زندان بدتر بود. «يادت هست تو بندر که به هم بسته شده بوديم، نگاهمون کردي و پا به فرار نذاشتي؟» با بدن درب و داغان، در گريختن از زنداني شتاب کرد که فراريانش يا خود خفه شدند يا خفه‌شان کردند. اين بار از ترس خشکش نزد. کشاورزاني را ديد که خلاف جهت مي‌دويدند و خود را از سر راه‌شان کنار کشيد. به تک سؤال تکراري جواب نداد. اما با دستش به پشت اشاره کرد، به‌سمتِ دود، سمت فرياد، سمت قلعه‌اي که داشت از آن مي‌گريخت. بالاتر پريد و با سرعت بيشتري به‌جلو رفت؛ انگار پاي لنگش دوباره قرص و محکم شده بود. پايش به تنهايي مي‌دويد و او را به دوش مي‌کشيد درست مثل بالي که پرنده را با خود مي‌برد. باز نايستاد. بدنش او را به زير درختان عجيبي انداخت که بيشتر شبيه ابر بودند تا درخت. خون به هدر رفت. کورَش کرد. ريه‌ي متورمش، از اين‌که ناگهان چنين حجمي از هواي تازه را مي‌بلعيد به خونريزي افتاد. تف کرد و قلبش را ديد که روي علف زرد دارد مي‌تپد. توده‌اي سرخ‌رنگ و ضربان‌دار در روشنايي شب...